شایانشایان، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

سرما خوردی گلم

سلام قشنگ مامان که اینقد مظلوم و اروم شدی عزیزم همین که وارد شش ماه شدی 28-12-91 سرما خوردی از منم گرفتی مامان جون صبح بردمت دکتر دارو دادو گفت علائمشو داری شب اصلا نمیتونستی بخوابی بینی کوچولوت پر جوجو بود هر چی هم که من در میاوردم دوباره پر میشدو تو هم که بلد نبودی از دهن نفس بکشی برا همین نفست بند میومد و عصبانی میشدی ساعت 2 شب با دایی محمد و مسعودجون رفتیم داروخانه برات قطره متانول خریدم و ریختم رو تشک و لباست اونم باعث شد که راه نفست باز شه عشقم تو هم با کمک زن دایی فریناز و خاله فرناز کلی تو چادر تکونت دادیم تا خوابیدی عزیزم   الهی که زود زود خوب شی جون مامان
29 اسفند 1391

نزدیکه عیده و داری سرما میخوری جوجو

مامانی شما فردا میری تو 6 ماه دو روز دیگه هم عیده وای امسال گل سنبل داریم دیگه نمیخواد بخریم قربونت برم که اومدی و زندگیمونو شیرین کردی و ما رو عاشق کردی راستی من دو سه روز سرما خوردم و فکر کنم توهم داری میگیری از صبح هی عدسه میکنی رفتم برات شریت سرما خوردگی گرفتم   بیدار بشی بهت میدم عزیزکم بوس بوس بوس ...
27 اسفند 1391

رفتیم گردش

دیروز جمعه بود و بابا علی بعد الظهر گفت که با کالسکه ببریمت بیرون یه دوری بزنی یه هوایی بخوری  چون بیرون برات جدیده دوست داری هی همه جا رو نگاه کنی گفتیم که شاید بریم و یه ذره کمتر بی قراری کنی فدای بیقراریت حاضرت کردم و رفتی تو کالسکه با اسانسور رفتیم پایین و رسیدم جلوی بلوک (((   خوابت برد  ))))       ای خدا      ما به خاطر تو اومدیم بیرون مامانی که هوات عوض شه   !!!   خوابیدی  ؟؟؟ خلاصه رسیدیم به پاساژ گلها من خرید کردم و میخواستیم بریم هایپر می که برات پوشک بخریم یه دفه یه ترقه زدن که من و بابایی دو متر از جامون پریدیم و شما تکو...
13 اسفند 1391

قیافه اقا شایان تو این روزا

وقتی از خواب پامیشی   10 دقیق بعد از اینکه از خواب پامیشی یه ربع بعد از اینکه از خواب پامیشی   20 دقیقه بعد از بیدارشدنت وقتی من فقط به پستونک متوصل میشم نیم ساعت بعد از بیدار شدنت    اینم منم  اینم بابایی وقتی داره فکر میکنه که تو واقعا چته؟؟   ...
13 اسفند 1391

شروع حریره بادوم گل پسر از 4 ماه و 15 روزگی

اقا شایان مامان چهارشنبه رفتیم پیش دکتر ناطقیان بعد ازاینکه شما رو وزن کرد و گفت که شدی 8.5 کیلو و باید حریره بادوم برات شروع کنم همراه قطزه اهن عزیزم پسرم داری زود بزرگ میشی هر روز شیرین تر از دیروز ولی خیلی گریه میکنی مامان جون نمیدونم مال دندونته یا دلت درد میکنه  .... من که میگم احتمالا چون تازه صدای خودتو شناختی از صدات خوشت میاد هی جییغ میزنی و گریه میکنی .... البته وقتایی که خونه شلوغه نه سرت با خونواده گرمه و کمتر گریه میکنی  لا  به   لای گریه هات و جیغ زدنات بدون اینکه خودت هواست باشه  میگییی((  ما ما  )) وای که من قربون خودت و اون زبون کوچولوت برم که میگی ماما... مامان به ...
13 اسفند 1391

سوار شدن روروئکت عزیزم

امروز با بابایی رفتیم چهارراه امیر اکرم یه روروئک خوشگل برات خریدیم عزیزم جلوی روروئکت فرمون داره ، دنده داره که وقتی میپیچونی اهنگ میزنن شما الان کم کم داری میری تو پنج ماه اینم عکس روروئکت عزیزم اون جلوش بوق و سر و صدای حیوانات رو داره تو خیلی دوست داری عزیزم با اون دستای کوچولوت که اصلا اختیارشون دست خودت نیست میزدی به اونا تا صدا بدن و چراغشون روشن شه و تو خوشحال شی گلم مامانی هم اونجا بود همه از رنگ روروئکت خوششون اومد عزیزم ...
8 اسفند 1391

تولد پسر کوچولوم

      سلام عزیز دل مامان   میخوام برات شروع کنم بگم که چجوری پاهای قشنگتو گذاشتی تو دنیا اره عزیزم نه ماه گذشت و تو کم کم اماده امدن شده بودی 28 مهر ساعت11 شب نشسته بودیم همگی شام میخوردیم همیشه هم تو عادت داشتی شام که میخوردم شروع میکردی به فوتبال بازی کردن   دست و پاهای قشنگ و کوچولوتو تکون میدادی اونشب هر چی مننظر شدم ازت خبری نشد  رو پهلو خوابیدم بازم جوابمو ندادی   چای و نبات خیلی دوست داشتی هر وقت که میخوردم هنوز از گلوم پایین نرفته تکونایی میخوردی که از روی دلم وا ضح و معلوم بود که داری تند تند دست و پا میزنی قشنگم اره گلم میخاستی بیای عشقم تو اینقد ...
8 اسفند 1391

تاپ برقی و کالسکه

شایانی امروز با بابا علی رفتیم یه تاپ برفی و  یه کالسکه مردونه برات خریدیم عزیزم دیگه کم کم هوا داره خوب  میشه من باید شما رو ببرم هوا خوری بابا با ماشین شرکت اومدو من هم خونه خاله فری بودم منو کالسکه شما رو برداشت و اومدیم خونه ایشالا از چند روز دیگه میبرمت بیرون عزیزم امیدوارم که بتونیم نیازهاتو پاسخگو باشیم عزیزم منو بابایی همه سعیمون رو میکنیم تا همه چی برای تو بهترین باشه عزیز دل   راستی دل بابا رو حسابی بردی وقتی از سر کار میاد لبخندایی بهش میزنی که دلشو میبری حسابی میشناسی و دل بردن رو هم کاملا یاد گرفتی عزیزم ...
8 اسفند 1391

واکس چهار ماهگی

اقا شایان اینقد وقت مامان و پر کردی که هر اتفاقی که  میافته رو با یه هفته دیرکرد مینوسم عزیزم ولی خوبه که بعضی موقع ها فرصت نوشتن میدی عزیزم 30 بهمن رفتیم با خاله فرناز واکسن 4 ماهگیتو زدیم عزیزم خواب بودی کلی باهات سروکله زدم تا بیدار شدی و خانم دکتر تا سوزن بهت زد یه جیغ بنفش کشیدی و در حد 15 ثانیه گریه کردی و دیگه اروم شدی اینقد که اقا و صبوری گل پسر مامان ولی وقتی اومدیم خونه چون جای امپولت درد میکرد خیلی گریه کردی مامانی من هم تا تونستم کمپرس سرد میکردم که تو کمتر اذیت بشی عزیزم از ساعت3 به بعد هم کمی تب کردی که با پاشویه و استامینافون کنترلش کردم نذاشتم تبت بالا بره عزیزم ولی تا فرداش هم هی تبت بالا ...
8 اسفند 1391

شروع غذای کمکی گل پسر

شایان جان امروز رفتیم پیش دکتر ناطقیان که وقتی شما رو وزن کرد وزنت 8 کیلو بود بهم گفت که از امروز یعنی پایان 4 ماهگیت غذای کمکیت رو شروع کنم من و بابایی هم خوشحال بودیم چون دیگه وقتی موقع غذا خوردن که میشد شما دادت میرفت هوا که چرا بهت غذا نمیدیم و عصبانی میشدی با لعاب برنجو اب سیب شروع کردیم گلم اتفاقا خیلی هم استقبال کردی عزیزم ...
8 اسفند 1391